یکی از عرصه های سرگردانی و آشفتگی انسانها در انجام "انتخاب" های زندگی است . هر روز در بازارها و خیابانها عده ای ساعتها بالا و پایین می روند تا مثلا یک جفت کفش انتخاب کنند و گاه از چیزی که متناسب با بودجه و سلیقه ی خود به دست می آورند ، راضی نیستند . برای همین است که در بسیاری از مغازه ها نوشته ای با کلمات درشت به چشم می خورد که : جنس فروخته شده به هیچ عنوان پس گرفته نمی شود.... و بدین ترتیب به خریداران می فهمانند که فقط برای یک بار حق انتخاب دارند و بس . ما در بسیاری موارد از انتخاب های خود راضی نیستیم ... و یا پس از مدتی به نوعی نارضایتی و یا حتی تنفر دست پیدا می کنیم . می نشینیم برای دیدن عکسهایی از سالیان دور و معمولا به مدل مو و نوع لباس و قیافه ی خویش خُرده می گیریم و به خود می گوییم : عجب تیپ ضایعی داشتم؟!!
این سخن امروز ماست و سپس چند وقتی می گذرد و باز در سالی دیگر به همین تیپ و قیافه ی فعلی خویش ایراد می گیریم و به آن می خندیم و یا از آن تنفر می جوییم .
ماجرای انتخاب آدمی برای هر چیزی و یا هر کسی بسیار شگفت انگیز و پیچیده است . . . مانند ملت آلمان که روزی با سخنان صدراعظم خود قانع شدند و برایش هورا کشیدند و در آغاز جنگ جهانی دوم مقصر بودند و پس از اینکه میلیونها نفر در خاک و خون تپیدند و ارتش آلمان شکست خورد و هیتلر به خودکشی دست زد ، همان مردم نسبت به رایش سوم و عملکرد پیشوای خود ، لعن و نفرین فرستادند . آدمی این قابلیت را دارد که در انتخاب های خود فریب بخورد و روزی پشیمان شود . . . مثل کسانی که مسحور ناز نگاه و کرشمه ی دختری می شوند و ازدواج می کنند و چیزی نمی گذرد که برای راحت شدن از دست همان دختر دلربا همه ی هست و نیست خود را می دهند تا از شر وی رهایی یابند . انتخاباتی که امروز پیش روی ماست ، یک انتخاب دشوار و نفسگیر دیگری است . ما بارها توسط کسانی که می خواستند رییس جمهور شوند و یا به مجلس و شوراها راه یابند فریفته شدیم و بعد وقتی فهمیدیم که عده ی زیادی از همان افراد که با حمایت های ما به منصب و قدرت رسیده اند به ثروت و مکنت دست یافته اند ، افسرده و گاه عصبانی شدیم . اکنون به خود می گوییم که دیگر بس است ... چرا باید از ما سوءاستفاده کنند و به ترقی و ثروت برسند؟ چرا باید به ما وعده های خوشایند بدهند و دل ما را نرم کنند و سپس از ما پلکان ترقی بسازند؟ تجارب غم انگیز ما از گذشته نومیدکننده است . اما نباید دست برداشت ... به خاطر فرزندان و عزیزان خود نباید دست برداریم . . . به خاطر آیندگان . . . به خاطرکشوری که در طول قرنها بارها و بارها مورد تاخت و تاز قرار گرفت و با همت مردم این سرزمین دوباره برخاست و بر روی پاهای خویش ایستاد . . . به خاطر آنان که در طول تاریخ برای ایران ، جان باختند و با رضایت به استقبال مرگ رفتند . . . به خاطر وجب به وجب از خاک پاکی که ما و گذشتگان ما را در خود پرورش داد . . . به خاطر عشقی که سبب شد مادران ایران ، فرزندان دلاور خود را شیر دهند تا روزی در برابر صدام دیوانه بایستند و اجازه ندهند ایران ، تکه تکه شود . . . به خاطر همان ترانه ی "ای ایران" که تمام سلول های ما را می لرزاند . . . و به خاطر همه ی اشعاری که شاعران به عشق وطن سروده اند . اما باید هشیار بود و به آنها که عوام فریبی را برای رسیدن به قدرت انتخاب کرده اند "نه" گفت .
ما برای ترقی و تعالی ، فرصت های زیادی را از دست داده ایم و براستی دیگر نمی توانیم به یک سری از وعده های پوچ و مسخره اعتماد کنیم . رانت خواری و اختلاس و بحرانهای زیست محیطی ، نشاط و امید را در قلبهای ما کمرنگ کرده است ... ما در برابر تضاد طبقاتی و انواع دروغها داریم به شدت فرسوده می شویم .
اگر هوشمندانه رفتار نکنیم و مثل گذشته ها به یارانه ای که شخصیت و هویت ما را زیر سوال بٌرد ، دل ببندیم و باز هم علیرغم دریافت یارانه از گرانی و نداری و فقر بنالیم ، سالهای دیگری را برای رسیدن به تعالی و ترقی از کف خواهیم داد . من و دوستانم در جبهه های جنوب ، دشواری های زیادی را پشت سر گذاشتیم . آن وقتها نه یخچال داشتیم ، نه کولر ، نه فرش ، نه رختخواب راحت و نه چیزی که برای رفاه و راحتی ما باشد . حتی کیفیت غذاهای روزانه ی ما نیز چندان مورد رضایت نبود و گاه به علت طولانی شدن عملیات و سرگردانی در بیابانها ، آذوقه و آب به ما نمی رسید . در همان شرایط خانواده های ما نومیدانه منتظر بودند تا بلکه خبری از سلامتی ما به دست آورند . . . اما ارسال یک تلگراف مستلزم آن بود که خود را به شهر برسانیم تا جمله ای را برای تسلای قلب خانواده بفرستیم و البته این میسر نبود .
در بین آن همه دشواری و سختی ... و در حالی که همواره نیش انواع عقرب و مارهای سمی و ترکش توپ و خمپاره ، تهدیدهای همیشگی برای ما بود ، دلی امیدوار داشتیم . از نشاطی که در سنگرها بود سرمست می شدیم .... دروغ و ریا نبود . کسی در اندیشه ی فریب دیگری نبود و اعتراف می کنم که در طول روزهای مرخصی که با خانواده و در رفاه بودیم ، دل ما برای خاکریزها و رفقا و همرزمان تنگ می شد . امروز ایران به امید نیازمند است ... به نشاط ... به جوانانی که اطمینان داشته باشند فردا روز بهتری است ... کمبودها و مشکلات رفاهی را می شود با امیدواری پشت سر گذاشت ... اما اگر امید نباشد و دروغ و کلک و ریا و تزویر فراگیر شود ، یارانه ی میلیونی هم به هر نفر بدهند به لعنت سگ نیز نمی ارزد .
وای حتی اینجا و حتی شما درباره انتخابات مینویسید
دیگه نمیدونم از دست بحثهای انتخاباتی به کجا فرار کنم
سلام منصوره عزیز و دوست قدیمی

خلاصه ما داریم توی همین مملکت زندگی می کنیم و خلاصه تحت یک سری تبلیغات و حرفها قرار می گیریم . منم مثل شما حوصله ندارم ... مثلا به مناظره های انتخاباتی اصلا توجه نمیکنم و میدونم که چیزی ازش در نمیاد . اما نباید همه چیز رو رها کرد . .. به خاطر اونهایی که در این مملکت ، آینده ای باید داشته باشند . بهرحال ازت ممنونم که هستی